آرشیو:اشعار فاضل نظری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 21:51
    مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق - آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است فهم این...
آرشیو:اشعار فاضل نظری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 21:51
      عقل بیهوده سر طرح معما دارد بازی عشق مگر شایدو اما دارد با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست آینه تازه از امروز تماشا دارد بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است چه سر انجام خ...
آرشیو:اشعار فاضل نظری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 21:50
  وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟ یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند هیچ کس هم...
آرشیو:اشعار فاضل نظری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 21:49
  از باغ می‌برند چراغانیت کنند تا کاج جشن‌های زمستانیت کنند پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانی ات کنند یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند این بار می‌برند که زندانی ات کنند ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی شاید به خاک مرده‌ای ارزانیت کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نق...
آرشیو:اشعار فاضل نظری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 21:48
    به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا غرض رنجیدن ما بود - از دنیا - که حاصل شد مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌گناه اینجا نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم  بپرس از کاروان هایی که گم کردند را...
آرشیو:اشعار فاضل نظری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 21:47
  راحت بخواب ای شهر ، آن دیوانه مرده است در پیله ی ابریشم اش پروانه مرده ست در تُنگ ، دیگر شور ِ دریا غوطه ور نیست آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده ست یک عمر زیر پا ، لگد کردند او را اکنون که میگیرند روی شانه مرده ست گنجشک ها ! از شانه هایم برنخیزید روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست دیگر نخواهد شد کسی...
آرشیو:اشعار فاضل نظری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 21:46
    وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟ یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند هیچ کس ...
آرشیو:اشعار فاضل نظری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 21:45
به خداحافظی تلخ تو سوگند ، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ی ممنوع ، ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ، نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس ، هیچ کسی هم به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعر ...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 7:45
  رویا زدگی شکست : پهنه به سایه فرو بود. زمان پرپر می شد. از باغ دیرین ، عطری به چشم تو می نشست. کنار مکان بودیم. شبنم دیگر سپیده همی بارید. کاسه فضا شکست. در سایه - باران گریستم، و از چشمه غم بر آمدم. آلایش روانم رفته بود. جهان دیگر شده بودم. در شادی لرزیدم ، و آن سو را به درودی لرزاندم. لبخند در س...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 7:44
  اهل کاشانم. روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم ، بهتر از برگ درخت. دوستانی ، بهتر از آب روان. و خدایی که در این نزدیکی است: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه. من مسلمانم. قبله ام یک گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من وضو ...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 7:43
    رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ، آب در حوض نبود . ماهیان می گفتند: هیچ تقصیر درختان نیست. ظهر دم کرده تابستان بود ، پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد. به درک راه نبردیم به اکسیژن آب. برق از پولک ما رفت که رفت. ولی آن نور درشت ، عکس...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 7:42
  مانده تا برف زمین آب شود. مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر. ناتمام است درخت. زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوک از افق درک حیات. مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید. در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد و نه آواز پری می رسد از روزن منظو...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 3:22
      به سراغ من اگر می‌آیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک. روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان، چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زن...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 3:21
  روزی خوام آمد ، و پیامی خوام آورد. در رگ ها ، نور خواهم ریخت . و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید. خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید. کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ! دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 3:21
ماه بالای سر آبادی است ، اهل آبادی در خواب. روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم. باغ همسایه چراغش روشن، من چراغم خاموش ، ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب. غوک ها می خوانند. مرغ حق هم گاهی. کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجدها. و بیابان پیداست. سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست. سایه های...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 3:20
    عصر چند عدد سار دور شدند از مدار حافظه کاج. نیکی جسمانی درخت بجا ماند. عطف اشراق روی شانه من ریخت. حرف بزن، ای زن شبانه موعود! زیر همین شاخه های عاطفی باد کودکی ام را به دست من بسپار. در وسط این همیشه های سیاه حرف بزن ، خواهر تکامل خوشرنگ! خون مرا پر کن از ملایمت هوش . نبض مرا روی زبری نفس عشق ف...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 3:19
کفش‌هایم کو، چه کسی بود صدا زد: سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ. مادرم در خواب است. و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر. شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد. بوی هجرت می‌آید: بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست. صبح خواهد شد و به این...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 3:18
    با سبد رفتم به میدان، صبح‌گاهی بود. میوه‌ها آواز می‌خواندند. میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند. در طبق‌ها، زندگی روی کمال پوست‌ها خواب سطوح جاودان می‌دید. اضطراب باغ‌ها در سایه هر میوه روشن بود. گاه مجهولی میان تابش به‌ها شنا می‌کرد. هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می‌داد. بینش هم‌شهری...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 3:17
  خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار. آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد، پ...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 3:17
    گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند. شب سلیس است، و یکدست ، و باز. شمعدانی ها و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند. پلکان جلو ساختمان ، در فانوس به دست و در اسراف نسیم ، گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا. چشم تو زینت تاریکی نیست. پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا. و بیا تا جایی ...

برچسب‌های مرتبط

آرشیو شعر فارسی | بیژن جلالی | شعر ایران | شعر ناب | شعر ترجمه شده |