آرشیو شعر ایران و جهان:شمس لنگرودی
-
تاریخ: 1401/3/11 ساعت: 13:36
از گلی که نچیده ام عطری به سرانگشتم نیست خاری در دل است. "محمد شمس لنگرودی" *** میوه بی مانندت عطر توست، شکوفه نارنج! توده یی از عطرها که از آسمانش می چینیم. چه مثل شبنم صبحگاهان باشی چه شکل شاخه مرجان میوه بی مانندت عطر توست. "شمس لنگرودی" *** این موسیقی می افتد از دهان تو اگر نخوانی. "شمس لنگر...
آرشیو شعر فارسی:سیمین بهبهانی
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 13:38
برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست شاخه ی خشک تنم را برگ و باری آرزوست پایمال یک تنم عمری چو فرش خوابگاه چون چمن هر لحظه دل را رهگذاری آرزوست شمع جمع خفتگانم، آتشم را کس ندید خاطرم را مونس شب زنده داری آرزوست شوره زار انتظارم درخور ِ گل ها نبود گو برویاند که دل را نیش خاری آرزوست تا به کی آهسته نالم در ...
آرشیو شعر فارسی:سیمین بهبهانی
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 13:37
یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری از رشک، آزارش دهم، وزغصه بیمارش کنم بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم چون بنده در سودای زر، کالای بازارش ک...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری
-
تاریخ: 1401/3/9 ساعت: 14:19
نور را پیمودیم ، دشت طلا را در نوشتیم. افسانه را چیدیم ، و پلاسیده فکندیم. کنار شنزار ، آفتابی سایه وار ، ما را نواخت. درنگی کردیم. بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم . ابری رسید ، و ما دیده فرو بستیم. ظلمت شکافت ، زهره را دیدیم ، و به ستیغ بر آمدیم. آذرخشی فرود آمد ، و ما را در ستایش فرو دی...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری
-
تاریخ: 1401/3/9 ساعت: 14:18
باغ باران خورده می نوشید نور . لرزشی در سبزه های تر دوید: او به باغ آمد ، درونش تابناک ، سایه اش در زیر و بم ها ناپدید. شاخه خم می شد به راهش مست بار ، او فراتر از جهان برگ و بر. باغ ، سرشار از تراوش های سبز، او ، درونش سبز تر ، سرشارتر. در سر راهش درختی جان گرفت میوه اش همزاد همرنگ هراس. پرتویی ا...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری
-
تاریخ: 1401/3/9 ساعت: 14:17
سر برداشتم: زنبوری در خیالم پر زد یا جنبش ابری خوابم را شکافت ؟ در بیداری سهمناک آهنگی دریا-نوسان شنیدم، به شکوه لب بستگی یک ریگ و از کنار زمان برخاستم. هنگام بزرگ بر لبانم خاموشی نشانده بود. در خورشید چمن ها خزنده ای دیده گشود: چشمانش بیکرانی برکه را نوشید. بازی ، سایه پروازش را به زمین کشید و کبوت...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری
-
تاریخ: 1401/3/9 ساعت: 14:17
می تراوید آفتاب از بوته ها. دیدمش در دشت های نم زده مست اندوه تماشا ، یار باد، مویش افشان ، گونه اش شبنم زده. لاله ای دیدیم - لبخندی به دشت- پرتویی در آب روشن ریخته. او صدا را در شیار باد ریخت: جلوه اش با بوی خنک آمیخته. رود، تابان بود و او موج صدا: خیره شد چشمان ما در رود وهم. پرده روشن بود ، او تا...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری
-
تاریخ: 1401/3/9 ساعت: 14:16
به روی شط وحشت برگی لرزانم، ریشه ات را بیاویز. من از صداها گذشتم. روشنی را رها کردم. رویای کلید از دستم افتاد. کنار راه زمان دراز کشیدم. ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند. خاک تپید. هوا موجی زد. علف ها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند: میان دو دست تمنایم روییدی، در من تراویدی. آهنگ تاریک اندامت را شنیدم...
آرشیو:اشعارسهراب سپهری
-
تاریخ: 1401/3/9 ساعت: 14:16
پنجره ای در مرز شب و روز باز شد و مرغ افسانه از آن بیرون پرید. میان بیداری و خواب پرتاب شده بود. بیراهه فضا را پیمود، چرخی زد و کنار مردابی به زمین نشست. تپش هایش با مرداب آمیخت. مرداب کم کم زیبا شد. گیاهی در آن رویید، گیاهی تاریک و زیبا. مرغ افسانه سینه خود را شکافت: تهی درونش شبیه گیاهی بود . شکاف...
آرشیو شعر فارسی:بیژن جلالی
-
تاریخ: 1401/3/8 ساعت: 14:46
چه عظمتی دارد جهان گرچه گردهی گلی است که بر پای زنبوری نشستهاست. بیژن جلالی ******************** من گرچه از آب درخت یا حشرهی کوچکی گفتهام، ولی همیشه با همهی این دنیا کار داشتهام. بیژن جلالی ******************** خورشید چون پرندهای بر پشتههای آب سوار میشد و بر لبهی موجها مینشست و باله...
آرشیو شعر فارسی:بیژن جلالی
-
تاریخ: 1401/3/8 ساعت: 14:46
هزاران دست دوستی مرا به هر یک از برگهای درختان میپیوندد و هزاران بار در لحظههای این غروب خاموش تاریک میشوم. بیژن جلالی ******************** گربهها از مسیرهایی میگذرند. نمیتوانیم دنبال آنها برویم ولی میتوانیم حس کنیم که از مسیری میگذرند که معنایی جادویی دارد. بیژن جلالی ****************...
آرشیو شعر فارسی:بیژن جلالی
-
تاریخ: 1401/3/8 ساعت: 14:45
تو با قلب پرمهر خود بهسوی من آمدی ولی من هدیهای جز ستارگان نداشتم که نثار قدمهای تو کنم و ستارگان برای تو دور و سرد بودند و من بیهوده از زیبایی آنها برای تو سخن گفتم. بیژن جلالی ******************** آفتاب دیماه تا روی تختخواب من میافتد و من جایی را که روشن کردهاست نوازش میکنم. بیژن جلالی...
آرشیو شعر فارسی:بیژن جلالی
-
تاریخ: 1401/3/8 ساعت: 14:45
کاش پرندهای بودم و فضای بین شاخ و برگها مال من بود و آبی آسمان در ته چشمهایم میرقصید و باد از سنگینی تن من میکاست. کاش پرندهای بودم و شاخ و برگ درختان مرا از زمین جدا میکردند. بیژن جلالی ******************** ته کوچه برای گربه ناآشنا شدهاست. چند درخت هنوز باقی است و چند دیوار برداشته شدهاس...
آرشیو شعر فارسی:بیژن جلالی
-
تاریخ: 1401/3/8 ساعت: 14:44
ای درختان آنگاه که شب میشود کجا میروید؟ شاید به دنیای خواب من پناه میآورید. و شاید بر بالهای فرشتهی شب از خود و از دنیا دور میشوید و صبحگاهان در آغوش خورشید به جهان نور بازمیگردید. بیژن جلالی ******************** آبی آسمان و سبزی برگ و درختان برایم چقدر تازهاند گرچه من و جهان پیر شدهایم...
آرشیو شعر فارسی:بیژن جلالی
-
تاریخ: 1401/3/8 ساعت: 14:44
ما تا حیوانات را میدریم و میخوریم یکدیگر را نیز خواهیمخورد. بیژن جلالی ******************** کاش پرندهای بودم و فضای بین شاخ و برگها مال من بود و آبی آسمان در ته چشمهایم میرقصید و باد از سنگینی تن من میکاست. کاش پرندهای بودم و شاخ و برگ درختان مرا از زمین جدا میکردند. بیژن جلالی *******...
آرشیو شعر فارسی:بیژن جلالی
-
تاریخ: 1401/3/8 ساعت: 14:43
می خواهم در پوست حیوانات بخزم و دنیا را از چشم آنها بنگرم. شاید معنایی را بیابم به وسعت اندوه خود. بیژن جلالی ******************** گربهها کتابهایم را به هم میریزند و میبینم گربههایم را از کتابهایم بیشتر دوست دارم. بیژن جلالی ******************** کلاغها در این تنگ غروب روی درختهای بلند چ...
آرشیو شعر فارسی:بیژن جلالی
-
تاریخ: 1401/3/8 ساعت: 14:43
آب شدن برف شاخهها و ریختن قطرههای آب در یک روز آفتابی شعری است زیبا و همیشگی. در روزهای آفتابی بعد از یک شب برفی چنین میشود. بیژن جلالی ******************** آفتاب دیماه تا روی تختخواب من میافتد و من جایی را که روشن کردهاست نوازش میکنم. بیژن جلالی ******************** پنجههای باد پاییزی د...
آرشیو:اشعار فاضل نظری
-
تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 21:54
به نسیمی همه راه به هم می ریزد کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد آه یک روز همین آه ...
آرشیو:اشعار فاضل نظری
-
تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 21:53
هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست ببار ابر بهاری، ببار... کافی نیست چنان که یخ زده تقویم ها اگر هر روز هزار بار بیاید بهار، کافی نیست به جرم عشق تو باشد که آتشم بزنند برای کشتن حلاج، دار کافی نیست گل سپیده به دشت سپید می روید سپیدبختی این روزگار کافی نیست خودت بخواه که این انتظار سر برسد دعای این ...
آرشیو:اشعار فاضل نظری
-
تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 21:52
باز در خود خیره شو، انگار چشمت سیر نیست درد خودبینی است می دانم تو را تقصیر نیست کوزه ی دربسته در آغوش دریا هم تهی است در گل خشک تو دیگر فرصت تغییر نیست شیر وقتی در پی مردار باشد مرده است شیر اگر همسفره ی کفتار باشد، شیر نیست اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است شیخ این مجلس کهن سال است اما پیر نیست ...